تبليغاتX
گشایش
 
گشایش
 
 
 
امروز صبح ، راس ساعت نه و سی و پنج دقیقه ...

ششصد و سی میلیون و هفتصد و بیست هزارمین ثانیه ی زندگی ام را به شادی نشستم ...

 

 

* همه ی این ثانیه ها چه قدر طولانی گذشتند ...

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 16:52  توسط میلاد  | 

 

بر گلوی تار ، سوزن می خزید

ناله سر می داد و حلقش می درید

پنجه ی استاد را با سوز ِ دل

با تمام  ِ روح و جانش می خرید ...

 

 

* حتما با خود فکر می کنید که این فلانی چه قدر (( استاد ... استاد )) می کند !!! اما باور کنید که بیرون ریختن این گونه احساسات دست ِ خودم نیست ... استادی که من دل را به او سپرده ام آن قدر جادویی می نوازد که هر کج طبع ِ نابلد ِ مزخرف گویی چون مرا بر سر ذوق ِ شعر و شاعری می آورد ...

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 10:41  توسط میلاد  | 

دیشب در حال تماشای فیلم وکیل مدافع شیطان (( Devil's Advocate )) بودم . این جملات جملاتی هستند که دقیقا از زبان شیطان (( با بازی آل پاچینو  " Al Pacino " )) خارج شدند . جملاتی که اگر چه به نظر بعضی ها قبیح و حتی وحشت انگیز است ، اما از دیدگاه ِ من قابل تفکر و بحث هستند :

خداوند یک موجود خبیث است ، او قوانینش را بر خلاف ِ غرایز ِ بندگانش تنظیم و تدوین کرده است ... و در حالی که بنده ای از شدت میل و خواستن در حال دست و پا زدن است اما نمی تواند خود را ارضا کند ، او آن بالا می ایستد و مثل یک دلقک می خندد ... سوگند می خورم که او انسان را تنها برای سرگرمی خودش خلق کرده و نه چیز دیگر ... چنین موجودی را باید پرستش کرد ؟ هرگز . اما من ؟ من یک انسان گرا هستم ، شاید آخرین انسان گرای باقی مانده .به انسان آزادی می دهم تا هر آن چه را که دلش می خواهد انجام دهد و لذت ببرد ... 

 

 

*واقعا چه فکر می کنید ؟ آیا حقیقت دارد ؟ چه باید کرد ؟ چه باید گفت ؟؟؟

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 17:16  توسط میلاد  | 
بردار !!!

برنده ترین چاقویی را که می شناسی بردار

من آماده ام .................... شرحه شرحه ام کن

خونم را بریز

همه ی خونم را بیرون بریز

دیگر نمی خواهم در من باشی ...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 11:32  توسط میلاد  | 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می دانی ؟  این روز ها نبودنت خلوتم را بدجوری به هم می زند ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 11:24  توسط میلاد  | 

گویند به هم مردم عالم گله ی خویش

پیش که روم من که ز عالم گله دارم ؟؟؟

 

 

* به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن        که شبی نخفته باشی به درازنای سالی ...

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 18:57  توسط میلاد  | 

تمام  ِ آن چه من هستم ، بدون ِ تو چه بی معنی ست

تمام  ِ شعر ِ من بی تو ، دچار ِ رنج ِ بی وزنی ست ...

 

*همواره رسم ِ بد ِ زمانه ی بد همین بوده ... هر گاه چیزی را از دست می دهیم یادمان می افتد که قدرش را بدانیم ... آه ... آه استاد  اگر بدانید که تا چه اندازه دلم برایتان تنگ است ؟ آن قدر مشتاق ِ دیدار دوباره ی شما هستم که حاضرم بازگردم و ترم پیش را از نو آغاز کنم ... کاش می شد ... کاش می توانستم ...

این تک بیت را هم به شما عزیزترین استادم تقدیم می کنم ...

 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 11:51  توسط میلاد  | 
دامن کشان ، ساقی ِ می خواران       از کنار ِ یاران ، مست و گیسو افشان            می گریزد

به جام ِ می ، از شرنگ ِ دوری            وز غم ِ مهجوری ، چون شرابی جوشان         می بریزد

دارم قلبی لرزان                               ز رهش دیده شد نگران

ساقی ِ می خواران                           از کنار ِ یاران ، مست و گیسو افشان            می گریزد ...            

 

* همواره در قلب من خواهید ماند استاد ه.ج ....                          

 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 11:11  توسط میلاد  | 

تا گنج ِ غمت در دل ِ ویرانه نهان است

همواره مرا کنج ِ خرابات مُقام است ...

این بار ، با نهایت احترام  و بوسه ای بر دستان ، تقدیم به استاد ه.ج ... استاد گران قدری که با پایان یافتن ِ ترم ، سعادت ِ شاگردی اش نیز برای من به پایان رسید ... استادی که دانشگاه را برای من تبدیل به یک مکان ِ مقدس کرده بود ... استادی که هم اینک دوری اش ، دردی تلخ و رنجی عمیق را در وجودم بر انگیخته است ...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 14:57  توسط میلاد  | 
  بالا