تبليغاتX
گشایش
 
گشایش
 
 
 
همراهان گرامی درود :

نیک می دانم اینک که بازگشت نامه ی مرا می خوانید ، داوری های گوناگونی در مورد من می کنید ... این که چه زود برگشتم ... اصلا چرا رفتم که باز گردم ... و جملاتی از این دست که مطمئنم از ذهنتان عبور می کند . اما گرامیان ِ همراه ، آن چه که موجب بازگشت ِ من شد تقاضای یکی از دوستان ِ وبلاگ نویسم بود . در واقع تنها کسی که از من خواست تا بازگردم . هم اینک من بازگشته ام با شانه هایی خسته از تحمل ِ بار ِ کج ِ زندگی ... با دیوی زندانی در درونم که هیچ گاه آرام نمی گیرد ... با آسمانی پست بالای سرم ... با نگاهی خسته از جست و جو های بی پایان ... با دستانی آلوده به خون ِ آرزوهایم ... و البته با دوستی که بودن یا نبودن من برایش مهم بود و من برایش ارزش بسیاری قایل هستم ... آری من اینک به خاطر ِ عزیز ِ این دوست ِ دوست داشتنی بازگشته ام و می نویسم ... می نویسم از ناگفته هایی که هیچ کس چشم در راه ِ شنیدنشان نبود ... و می گویم از نانوشته هایی که همواره شرم داشتند از جاری شدن بر کاغذ ... من اینک برگشته ام و ادامه خواهم داد اما با یک تفاوت نسبت به روزگار ِ گذشته ... اینک من بازگشته ام و می نویسم اما برایم مهم نیست که کسی آن را می خواند یا نه ؟ که کسی به این کنج ترین خلوت ِ دنیا سر می زند یا نه ؟  که کسی سراغ از این مسافر ِ تنها سفر کرده می گیرد یا نه ؟ همراهان ِ گرامی ِ این مسافر ِ در راه مانده ... لطفا مرا ببخشید که این گونه شده ام ... اما باور کنید که این گناه من نبود و نیست ... این زندگی بود که خود را به زور در رگ های من تزریق کرد و باعث شد که من با بی تفاوتی ، به هر کجا که می روم او را چون جسدی بی جان به دنبال خود بکشانم و هر لحظه تنها به فکر ِ پایان یافتن آن باشم ... این او بود که مرا این گونه نسبت به همه چیز بی تفاوت کرد ... با همه ی این احوال ، دوست دارم که یک بار دیگر نشان دهم که دوستی برایم ارزش مند است و مرا هیچ گاه یارای آن نیست که درخواست ِ یک دوست را نادیده بگیرم ...  در پایان از این دوست عزیزم تقاضا می کنم که آدرس پست ِ الکترونیک خود را در اختیار من بگذارد تا پرسش هایی را که در ذهنم نقش بسته با او در میان بگذارم ... با سپاس ِ فراوان از همه ی شما ...

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 18:45  توسط میلاد  | 
چیست در آن دور دست ها

که مرا این گونه بی تاب ِ رسیدن می کند ؟؟؟؟

                         

 

                                                              بدرود ........

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 15:41  توسط میلاد  | 
  بالا