تبليغاتX
گشایش
 
گشایش
 
 
 
خون ، این روزها خیلی گستاخ شده است ،

به خودش اجازه می دهد که مثل ِ تو در رگ هایم جاری باشد !!!

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 18:56  توسط میلاد  | 
نانوا هم جوش ِ شیرین می زند ..... بیچاره فرهاد .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 13:40  توسط میلاد  | 
خدایا !!! جند لحظه وقت برای تلف کردن داری یا نه ؟ اشتباه نکن ، قضیه دعا و التماس و این حرف ها نیست . قصه این بار چیز ِ دیگری ست   ....  راستش      مدتی ست که در فکرت هستم . نمی دانم در آن هر کجا نشسته ای که چه بشود ؟ منتظر چه اتفاق خاصی هستی ؟ چرا به زمین نمی آیی و کنار ِ ما زندگی نمی کنی ؟ دوست نداری لذت ِ پخش شدن ِ آب ِ یک دانه آلبالو را در دهان تجربه کنی ؟ نمی خواهی بدانی وقتی باران بوسه بر لب های خاک می زند ، عطر این عشق بازی ِ پاک چگونه فضا را پر می کند ؟ اصلا تا به حال وبلاگ داشته ای ؟ می دانی چه لذتی دارد وقتی وبلاگت را به روز می کنی و دوستان وبلاگ نویس برایت نظر می گذارند ؟ نه .... تو هیچ کدام از این ها را تجربه نکرده ای . پیشنهاد ِ بندگانه ی من به تو این است که دیگر آن کاشانه ی همیشگی خود را رها کنی و به زمین ، این کره ی خاک آلود بیایی ....

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 16:38  توسط میلاد  | 
می گویند در انسان دو حس وجود دارد که به هیچ عنوان قابل مهار نیستند : نفرت و شیفتگی .... موافقم اما فکر می کنم در من علاوه بر این دو ، حس دیگری هم هست که مهار نمی شود : دلتنگی. آری ، این سرسخت ترین حسی که تا کنون شناخته ام . شادی ، هیجان ، غرور و نگرانی همه آمدند و رفتند اما دلتنگی هم چنان باقی ست .... گاهی اوقات چنان در برابرش در مانده می شوم که احساس می کنم باید فقط سکوت کنم و دیگر هیچ ... و گاهی هم در کنار ِ این احساس ، من می مانم و  (( حیرانی ِ )) استاد ناظری و (( بیداد ِ )) شجریان و (( آیین ِ مستان )) سراج و نم ِ اشکی بر گونه و  زخمه ای بر تار و ناله ای از ساز ...... و باز دلتنگی ....

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 18:30  توسط میلاد  | 
(( تقدیم به خاله زهرای عزیزم که این روزها باز هوای دلش ابری ست ... ))

تو اگر ستاره بودی

همه ی سیاره های کهکشان مشتری می شدند ....

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 12:47  توسط میلاد  | 

خوشا عاشق شدن اما جدایی

خوشا عشق و نوای ِ بی نوایی

خوشا در نور ِ عشقی سوختن ها

میان ِ شعله اش افروختن ها

چو عاشق از نگارش کام گیرد

چراغ ِ آرزوهایش بمیرد

نوای ِ عاشقان در بی نوایی ست

بقای عشق و عاشق در جدایی ست ....

از : مهدی سهیلی

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 12:40  توسط میلاد  | 
بی همگان به سر شود

در نتیجه بی تو هم یک جوری به سر خواهد شد ....

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 14:0  توسط میلاد  | 
تقدیم به استاد گرانقدر ، جناب آقای امیری که پرده به پرده درس زنگی را به من آموخت.....

 

می خواهم از امروز کنارت باشم

مِن بعد همیشه یار یارت باشم

در لحظه ی کنسرت بزرگت ای کاش

می شد که خودم جای سه تارت باشم ...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 12:58  توسط میلاد  | 
 

سلام ...

امیدوارم حالت بهتر از روزهای با من بودن باشد

این جا همه چیز خوب است جز بغضی که گلویم را می فشارد

این جا فاصله ای هست که روز به روز قد می کشد

اگر جویای احوال من باشی ... هه ، چه خیال باطلی !!!

این روز ها که نه ،

 این شب ها هستند که به جای تو با من هم نشینی می کنند

و ملالی نیست که از دوری ات بزرگ تر باشد

بیش از این وقت ات را پر از خجالت نمی کنم

به آن غریبه ای که اینک جای مرا در کنارت گرفته است

سلام نرسان ....

 |+| نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 18:13  توسط میلاد  | 
  بالا