|
گشایش
|
||
دوستان و یاران همیشگی ، امروز شما را به کنج ترین خلوت ِ دنیا فرا خواندم تا شما را با یکی از بهترین و دل نشین ترین سایت هایی که تا کنون دیده ام آشنا کنم . این سایت (( که توسط یک آمریکایی اداره می شود و بخش پارسی هم دارد )) سایتی است که مطالعه ی آن می تواند برای همه ی ایرانی ها مفید و لذت بخش باشد . سایتی است که نتایج ِ تحقیقاتی وسیع و دامنه دار را در مورد ِ ایران باستان در اختیار ِ خوانندگان خود می گذارد و ما را با پدران خود بیش از پیش آشنا می سازد . پس اگر یک ایرانی ِ واقعی هستید ، اگر قلبتان برای سرزمین پدری می تپد ، اگر هم چنان باور دارید که روزگاری نیاکان ِ ما طلایه داران ِ تمدن و انسانیت د رجهان بوده اند ، اگر هنوز به تنها چیزی که برایمان مانده احترام می گذارید و اگر از توهین های مکرری که به ما و نیاکان ِ پاکمان شده رنجور و دل خسته اید و دوست دارید گلایه ی خود را نزد ِ کسی ببرید ، حتما از این سایت دیدن کنید و به دور از هر گونه گرایش ِ ذهنی و پیش داوری با واقعیت ِ محض رو به رو شوید ...
و اکنون سایت : http://www.spentaproductions.com/300themovie_the_truth_behind_300.htm
اگر از مطالعه ی این سایت لذت بردید آن را به دوستان خود معرفی کنید ...
لطفا از قسمت های مختلف سایت دیدن کنید و اگر کامپیوترتان از ظرفیت های مناسبی برخوردار است حتما فیلم ِ " در جست و جوی کورش ِ بزرگوار " را روی سایت ببینید ....
آدرس ِ صفحه ی فیلم : http://www.spentaproductions.com/cyruspreview.htm
باشد که پدرمان " کورش ِ بزرگوار " از ما خشنود باشد ...
"پیروز و پایدار باشید"
و ما دانش آموزان ِ چند هزار ساله
فقط خوبها و بدها را روی تخته ی سیاه ِ سیاه نوشته بودیم
|
خوبها بدها از یاد رفته بودند اسکندر تازیان چنگیز ۵۷ هشت سال ِ تاریک ۳۰۰ ما دانش آموزان ِ چند هزار ساله ××××××
|
مقابل اسم ِ خودمان تا آخر ِ کلاس ضربدر زده بودیم ....
احساس می کنم که هستم ... که سال ها خواهم بود ...
این روزها دلم می خواهد از این همه زیبایی فریاد بکشم ![]()
ششصد و سی میلیون و هفتصد و بیست هزارمین ثانیه ی زندگی ام را به شادی نشستم ...
* همه ی این ثانیه ها چه قدر طولانی گذشتند ...
بر گلوی تار ، سوزن می خزید
ناله سر می داد و حلقش می درید
پنجه ی استاد را با سوز ِ دل
با تمام ِ روح و جانش می خرید ...
* حتما با خود فکر می کنید که این فلانی چه قدر (( استاد ... استاد )) می کند !!! اما باور کنید که بیرون ریختن این گونه احساسات دست ِ خودم نیست ... استادی که من دل را به او سپرده ام آن قدر جادویی می نوازد که هر کج طبع ِ نابلد ِ مزخرف گویی چون مرا بر سر ذوق ِ شعر و شاعری می آورد ...
دیشب در حال تماشای فیلم وکیل مدافع شیطان (( Devil's Advocate )) بودم . این جملات جملاتی هستند که دقیقا از زبان شیطان (( با بازی آل پاچینو " Al Pacino " )) خارج شدند . جملاتی که اگر چه به نظر بعضی ها قبیح و حتی وحشت انگیز است ، اما از دیدگاه ِ من قابل تفکر و بحث هستند :
خداوند یک موجود خبیث است ، او قوانینش را بر خلاف ِ غرایز ِ بندگانش تنظیم و تدوین کرده است ... و در حالی که بنده ای از شدت میل و خواستن در حال دست و پا زدن است اما نمی تواند خود را ارضا کند ، او آن بالا می ایستد و مثل یک دلقک می خندد ... سوگند می خورم که او انسان را تنها برای سرگرمی خودش خلق کرده و نه چیز دیگر ... چنین موجودی را باید پرستش کرد ؟ هرگز . اما من ؟ من یک انسان گرا هستم ، شاید آخرین انسان گرای باقی مانده .به انسان آزادی می دهم تا هر آن چه را که دلش می خواهد انجام دهد و لذت ببرد ...
*واقعا چه فکر می کنید ؟ آیا حقیقت دارد ؟ چه باید کرد ؟ چه باید گفت ؟؟؟
برنده ترین چاقویی را که می شناسی بردار
من آماده ام .................... شرحه شرحه ام کن
خونم را بریز
همه ی خونم را بیرون بریز
دیگر نمی خواهم در من باشی ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
می دانی ؟ این روز ها نبودنت خلوتم را بدجوری به هم می زند ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گویند به هم مردم عالم گله ی خویش
پیش که روم من که ز عالم گله دارم ؟؟؟
* به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن که شبی نخفته باشی به درازنای سالی ...
تمام ِ آن چه من هستم ، بدون ِ تو چه بی معنی ست
تمام ِ شعر ِ من بی تو ، دچار ِ رنج ِ بی وزنی ست ...
*همواره رسم ِ بد ِ زمانه ی بد همین بوده ... هر گاه چیزی را از دست می دهیم یادمان می افتد که قدرش را بدانیم ... آه ... آه استاد جعفر پور اگر بدانید که تا چه اندازه دلم برایتان تنگ است ؟ آن قدر مشتاق ِ دیدار دوباره ی شما هستم که حاضرم بازگردم و ترم پیش را از نو آغاز کنم ... کاش می شد ... کاش می توانستم ...
این تک بیت را هم به شما عزیزترین استادم تقدیم می کنم ...
به جام ِ می ، از شرنگ ِ دوری وز غم ِ مهجوری ، چون شرابی جوشان می بریزد
دارم قلبی لرزان ز رهش دیده شد نگران
ساقی ِ می خواران از کنار ِ یاران ، مست و گیسو افشان می گریزد ...
* همواره در قلب من خواهید ماند استاد جعفر پور ....
تا گنج ِ غمت در دل ِ ویرانه نهان است
همواره مرا کنج ِ خرابات مُقام است ...
این بار ، با نهایت احترام و بوسه ای بر دستان ، تقدیم به استاد جعفر پور ... استاد گران قدری که با پایان یافتن ِ ترم ، سعادت ِ شاگردی اش نیز برای من به پایان رسید ... استادی که دانشگاه را برای من تبدیل به یک مکان ِ مقدس کرده بود ... استادی که هم اینک دوری اش ، دردی تلخ و رنجی عمیق را در وجودم بر انگیخته است ...
نیک می دانم اینک که بازگشت نامه ی مرا می خوانید ، داوری های گوناگونی در مورد من می کنید ... این که چه زود برگشتم ... اصلا چرا رفتم که باز گردم ... و جملاتی از این دست که مطمئنم از ذهنتان عبور می کند . اما گرامیان ِ همراه ، آن چه که موجب بازگشت ِ من شد تقاضای یکی از دوستان ِ وبلاگ نویسم بود . در واقع تنها کسی که از من خواست تا بازگردم . هم اینک من بازگشته ام با شانه هایی خسته از تحمل ِ بار ِ کج ِ زندگی ... با دیوی زندانی در درونم که هیچ گاه آرام نمی گیرد ... با آسمانی پست بالای سرم ... با نگاهی خسته از جست و جو های بی پایان ... با دستانی آلوده به خون ِ آرزوهایم ... و البته با دوستی که بودن یا نبودن من برایش مهم بود و من برایش ارزش بسیاری قایل هستم ... آری من اینک به خاطر ِ عزیز ِ این دوست ِ دوست داشتنی بازگشته ام و می نویسم ... می نویسم از ناگفته هایی که هیچ کس چشم در راه ِ شنیدنشان نبود ... و می گویم از نانوشته هایی که همواره شرم داشتند از جاری شدن بر کاغذ ... من اینک برگشته ام و ادامه خواهم داد اما با یک تفاوت نسبت به روزگار ِ گذشته ... اینک من بازگشته ام و می نویسم اما برایم مهم نیست که کسی آن را می خواند یا نه ؟ که کسی به این کنج ترین خلوت ِ دنیا سر می زند یا نه ؟ که کسی سراغ از این مسافر ِ تنها سفر کرده می گیرد یا نه ؟ همراهان ِ گرامی ِ این مسافر ِ در راه مانده ... لطفا مرا ببخشید که این گونه شده ام ... اما باور کنید که این گناه من نبود و نیست ... این زندگی بود که خود را به زور در رگ های من تزریق کرد و باعث شد که من با بی تفاوتی ، به هر کجا که می روم او را چون جسدی بی جان به دنبال خود بکشانم و هر لحظه تنها به فکر ِ پایان یافتن آن باشم ... این او بود که مرا این گونه نسبت به همه چیز بی تفاوت کرد ... با همه ی این احوال ، دوست دارم که یک بار دیگر نشان دهم که دوستی برایم ارزش مند است و مرا هیچ گاه یارای آن نیست که درخواست ِ یک دوست را نادیده بگیرم ... در پایان از این دوست عزیزم تقاضا می کنم که آدرس پست ِ الکترونیک خود را در اختیار من بگذارد تا پرسش هایی را که در ذهنم نقش بسته با او در میان بگذارم ... با سپاس ِ فراوان از همه ی شما ...
که مرا این گونه بی تاب ِ رسیدن می کند ؟؟؟؟
بدرود ........
جریان از این قرار بود که هفته ی پیش یک سخنرانی در دانشگاه داشتم . آن هم به زبان انگلیسی !!! واقعا که خودم هم باورم نمی شد کار تا این حد بی نقص از آّب در آید !!! پس از مدت ها توانستم قدرت و تسلط خود را به همه ی هم کلاسی های عزیز و غیر ِ عزیز نشان دهم . با این کار ِ خود، دوست ِ عزیزم در دانشگاه را شادمان کردم و باعث شکسته شدن غرور ِ بی معنای خیلی های دیگر شدم ... همه ی آن هایی که خیال می کردند هیچ کس توان برابری با آن ها را ندارد ، ناگهان شوکه شدند ، همه ی آن هایی که با خود می گفتند " میلاد پسر خوبیه اما حیف که .... " از همان لحظه از واژه های دیگری برای توصیف ِ من استفاده می کردند . همه ی آن هایی که فکر می کردند خیلی بهترین هستند فهمیدند که بهترین ِ دیگری هم در کنارشان وجود دارد . آری دوستان ، من از تنها فرصتی که برای اثبات خودم داشتم نهایت استفاده را کردم و اکنون شادمانم که خیلی چیزها به خیلی افراد ثابت شد .... من با نقد فیلمی به نام " لئون " ( با بازی ژان رنو و ناتالی پورتمن ) هم توانایی ام را در ادبیات و نقد و تحلیل آثار سینمایی به نارفیقان ِ دانشگاهی نشان دادم و هم تسلطم به زبان انگلیسی را به همه اثبات کردم .... خلاصه این که آ ن روز یکی از بهترین روزهای زندگی ام بود . روزی که در خاطرم خواهد ماند ...
همه بهترین اند
همه به فکر یک دیگر ................... ( چند روز دیگر انتخابات است )
تقدیم به استاد گران قدر جناب آقای امیری که این روزها دل ، سخت در هوایش می تپد...
خوش دل نه از آنم که به تارت بنوازی
احساس ِ من این است که در سوز و گدازی
آن لحظه که بر سیم زنی پنجه ی خود را
گر کفر نگویم به ثنایی و نمازی
افسوس به آوارگی ام ، زان که همه عمر
بنموده جدایم ز چنین راز و نیازی
نازم به تو استاد که این رسم بدانی
خوش باد دلت زان که همه دل بنوازی
یکی از موفقیت های نا خواسته ی من در زندگی ، این بود که توانستم بین خود و تمام محیط اطرافم یک رابطه ی کاملا دو جانبه به وجود آورم . . . در اثر همین موفقیت ، در حال حاضر هیچ یک از ما ( من و محیط زندگی ام ) نمی توانیم دیگری را تحمل کنیم . . .
تنها چیزی که اکنون نیاز شدید به آن دارم شانه ای ست که پذیرای هق هق هایم باشد .... شانه ی مهربانی که بتوان سالیان ِ سال سر بر آ ن گذاشت و گریست ....
به خودش اجازه می دهد که مثل ِ تو در رگ هایم جاری باشد !!!
تو اگر ستاره بودی
همه ی سیاره های کهکشان مشتری می شدند ....
خوشا عاشق شدن اما جدایی
خوشا عشق و نوای ِ بی نوایی
خوشا در نور ِ عشقی سوختن ها
میان ِ شعله اش افروختن ها
چو عاشق از نگارش کام گیرد
چراغ ِ آرزوهایش بمیرد
نوای ِ عاشقان در بی نوایی ست
بقای عشق و عاشق در جدایی ست ....
از : مهدی سهیلی
در نتیجه بی تو هم یک جوری به سر خواهد شد ....
می خواهم از امروز کنارت باشم
مِن بعد همیشه یار یارت باشم
در لحظه ی کنسرت بزرگت ای کاش
می شد که خودم جای سه تارت باشم ...
سلام ...
امیدوارم حالت بهتر از روزهای با من بودن باشد
این جا همه چیز خوب است جز بغضی که گلویم را می فشارد
این جا فاصله ای هست که روز به روز قد می کشد
اگر جویای احوال من باشی ... هه ، چه خیال باطلی !!!
این روز ها که نه ،
این شب ها هستند که به جای تو با من هم نشینی می کنند
و ملالی نیست که از دوری ات بزرگ تر باشد
بیش از این وقت ات را پر از خجالت نمی کنم
به آن غریبه ای که اینک جای مرا در کنارت گرفته است
سلام نرسان ....
|
|